زمن نگارم عزیزم خبر ندارد 
به حال زارم عزیزم نظر ندارد

خبر ندارم من از دل خود
دل من از من عزیزم خبر ندارد

کجا رود دل عزیز من آخ که دلبرش نیست
کجا پرد مرغ عزیزم که پر ندارد 

امان از این عشق عزیز من آخ فغان از این عشق
که غیر خونِ جگر ندارد

همه سیاهی حبیبم همه تباهی
مگر شب ما حبیبم سحر ندارد

بهار مضطر عزیز من، آخ، منالُ دیگــــــر
که آه و زاری اتر ندارد

جز انتظار و جز استقامت عزیزم
وطن علاج دگـــر ندارد
asoa.ir

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *